تبلیغات
داستان های قادر مرادی

گل های سندی خامکدوزی

دیگر حوصله ء دویدن را نداشت . روی زمین در دامنه ء تپه یی نشست . نفسش سو خته بود و هش هش می کرد . عرق از سرو رویش می ریخت . قلبش به شدت می زد . دهانش خشک شده بود و دست ها و پاهایش می لرزیدند . چشم هایش را بست تا لحظه یی بیاساید ، با خودش گفت :.........

ادامه مطلب...

اطلاعیه

با سلام

تا بر گشت مطالب این ویبلاگ ، به آدرس زیر می توانید مراجعه کنید . تشکر .


www.surma.blogfa.com