گل های سندی خامکدوزی
دیگر حوصله ء دویدن را نداشت . روی زمین در دامنه ء تپه یی نشست . نفسش سو خته بود و هش هش می کرد . عرق از سرو رویش می ریخت . قلبش به شدت می زد . دهانش خشک شده بود و دست ها و پاهایش می لرزیدند . چشم هایش را بست تا لحظه یی بیاساید ، با خودش گفت :.........
تبلیغات